تبليغاتX
تب نوشته های روزهای زندگی

ديروز با شوي گرامي جمكران بوديم. پيرمرد سفيد چهره اي كه محاسن برفي بلندي داشت روي ويلچر كنار دستمون نشسته بود كه بعضي از مردم براي ديدنش مي آومدنو ازش التماس دعا ميخواستن. يه پسر جووني اومدم ازش سوالي كرد بهش گفت من خيلي دلم گرفته كمكم كن بهش گفت شبا برو بالاترين نقطه اي كه در توانته.. اگه بالاپشتبون داري برو اونجا... بعد دستاتو بگير بگو خداي بزرگ من فقط تو رو دارم...بعد فكر كن به خلقت خدا به سكوت شب فكر كن.. به بزرگي ستاره ها به آرامشي كه خدا به شب داد. به خلقت خودت فكر كن... به آفرينش چشمات.... به دستات... پسرم اينكه بهت بگم 1000 بار ذكر بگي ولي هيچي نفهمي بدرد نمي خوره وقتي تو مي گي الله اكبر بايد بزرگي و عظمت خدا رو درك كني ....

قرانم رو بازكردم.... اين آيه اومد

 اگر از آنان بپرسى آسمانها و زمين را چه كسى آفريده قطعا خواهند گفت آنها را همان قادر دانا آفريده است (9) همان كسى كه اين زمين را براى شما گهواره‏اى گردانيد و براى شما در آن راهها نهاد باشد كه راه يابيد (10) سوره زخرف  

 خداي بزرگ من هزاران هزار بار شكر. براي همه گوارايي ها و ناگوارايي هايت شكر...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط زری  | 

پی نوشت: یه کمی تنهایی میخوام...یه جاده.... یه پل...یه رودخونه...... زری پس کی آتش طمعت خاموش خواهد شد... خدایا تو چقدر انسانها را پرطمع آفریدی

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط زری  | 
 

یکمين بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

*

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

*

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

                                                                                             عرفان نظرآهاری

پی نوشت:    هر روزتان مالامال از عشق.  عشقی الهی که سرچشمه ان محبت و باطن آن سرشار از الطاف خداوندی...  خدایا تمام ذرات وجودم را با نورعشقت سیراب کن... 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط زری  |